امشب می خوام بخوابم،دور از الکل،دود،تن،برای مدتی نا معلوم.
امشب می خوام بخوابم و فراموش کنم که هیچی نبودم و این دنیا من رو دچار توهم کرد.
امشب می خوام بخوابم و فراموش کنم که دخترک برای بازی تو،کوچک بود.
می خوام بخوابم و فراموش کنم دخترک مصلوب شد و جایش رو به زنی داد که پر از شکوفه های پژمرده است.زنی که یه یاد سوخته است.زنی که سکوت مطلقه.زنی که بغض رو پنهان می کنه.زنی که اومده بود خالصانه ببخشه ولی در عوض،همه رو فدای خودخواهی اش کرد.
تو مختاری قضاوت کنی،من آدم درستی نبودم.واسه همین دارم می رم.
از توالی کلمات خسته ام ،ِ از آداب و رسوم نوشتنِ،
این خونه سیاه دیگه تحمل من رو نداره،یه آدم اصیل می خواد.
رفتن همیشه دلتنگی داره ولی باورت می شه که حتی دلتنگ هم نیستم؟
شادی،خواست ما چیدن ستاره بود ولی امروز تنها توشه ما خستگی است.
در دنیایی که دیگران به زور زیر بار یک نقش می رفتند ،
دخترک برای او ،
همسر بود
فرزند بود
مادربود
مهمتر از همه هم نفس بود.
کسی نمی دانست که دخترک به مرد عمامه پوش ،تور سفید، به ذرات قند و گل چیدن نیازی نداشت.
به قلاده فلزی برای مقدس ترین انگشتش ، به جوهر قلمی که سالهایش را خشک می کرد ، به هلهله، باران نقل ، به مرکب آراسته ای که مقصدش بستری از خون و هوس بود.
جایی نوشته نشده بود که دخترک بی هیچ شرطی ،زن خانه و مردی شده که روزی طعمه بادی رسمی می شد و دخترک را تنها ،با ته سیگار های مست و بوی آغوش یک مرد باقی می گذاشت.
پژواک دخترک تا روزهای چروک و موهای سپید، ادامه داشت:
دلم بهانه عاشقانه های این دیار را می گیرد.
*برای تو به خاطر تقدس روزهای پر عطشت:
دیده ای نیلوفری را که به دریا راهش ندادند به مرداب رویید؟
من زنی را دیدم که می خواست راهبه ای شود اما فا حشه ای شد.
من بارها خود را در آینه دیده ام.
از سنگ پر شد،چشمانش،قلبش،زنانگی هوس انگیزش.اما سنگها جایی در دهانش نیافتند.
مسیح صلیبش را به مریم مجدلیه،واگذارده است.
(دلتنگ روزهایی هستم که بی عاطفه بودن،یادم دادی.مادر تمام بچه های شهر،برخاسته بود تا در انتهای عطش،پیدا کنه!و حالا شکسته و خراب،به اندازه شب اولی که عریان دیدی اش،برگشته تا از انسان دیگر گونه بودن واسه اش بگی. می گفتی سنگی بشم که همه، آدم ببینندش،به جوانی ام غره شدم و فریب دوست،عشق،و خاطره رو خوردم.
شاید دیر باشه،گاهی برای سنگ بودن هم دیر می شه.
بیا بهم یاد بده چطور دوست داشته باشم و برقی در من نباشه. یاد بده در اوج تمنا،کسی رو به بند نکشم.
بلد نیستی؟باشه!
دیواری در برابرم می کشم که توی سایه تنهایی اش،دیگه نخوام.دیگه واسه خودم نخوام.
از فکری که سیاه باشه،از قلمی که سیاه بنویسه،از دستی که سیاهی رو حک کنه ،خسته ام.
دیوار
تنها
راهه.)
بخند گریگور،بخند،هنوز لبخند تو،دنیا رو من میده.
عاشقانه ها را خاک خواهم کرد،طعم دود و الکل و بوسه های پایان پذیر را به خاک خواهم داد،
من
جمله
(روح بزرگی داری)
را به خاک خواهم سپرد.
و نیمی شاد و نیمی غمگین خواهم بود که خاک
آنچه را گرفته
پس نخواهد داد.
*توصیح برای کسانی که امنیت نوشتن را با ذهن بیمارشان،به گند کشیده اند:
نپرسید،تعبیر نکنید،خطوط بالا را از زبان ستاره ای نوشتم که استیصال بزرگوارانه اش،
او را با زبان کلمات بیگانه ساخته است.
دلم دخترکی می خواست،تبلور بی دریغ بودن،
که نخواستن ات از من دریغ کرد.
تنها اگر خواسته بودی،
به زبان حتی،
در باور رو به فراموشی عشق،
بارور می شدم.
مادر ستارگانی می شدم که نور و حضورشان،
از چشمانت فراتر نمی رفت.
کامل نشدم.
از یاد بردم.
انکار کردم.
تنها اگر خواسته بودی...
مادر درون من
رو
به
زوال
است.
به من خندیدن،گفتن:هنر می کنی که از عصیان میگی؟
نه تعلقی داری که نگهت داره،نه پیری که ارزش زمان رو بدونی،شاید هنوز اونقدر جوون باشی که ندونی در مقابل چیز های بزرگتر باید عصیان کرد.آدم که در مقابل خودش عصیان نمی کنه!
من سکوت کردم،بگذار فکر کنن من هیچ دلبستگی ای ندارم،بگذار فکر کنن من سالها فرصت در مقابلم می بینم،
بگذار فکر کنن من همون بچه ای هستم که فقط ....
چه اهمیتی داره که اونها چی فکر می کنن؟چه اهمیتی داره که من چی هستم؟
امروز وقتی بهم گفتی:معذرت می خوام که دنیا اینقدر زشته و تو مجبوری باهاش گلاویز بشی و در نهایت قورتش بدی.
صدای خدا رو در تو شنیدم.
بگو به جای اینکه کلامش رو از زبون تو جاری کنه،به من یه دوست بی پروا بده.
نه،نه،بهش بگو یه روز بیاد به این چهل تکه ای که از من ساخته(شاید هزار تکه اصطلاح درست تری باشه)یه نگاهی بندازه،
شاید هوس خلقت از سرش افتاد.
الکساندر پاناگولیس میگه:
من درست متوجه نشدم،پس دوباره به من بگو:
آیا بایدخدا را بخشید یا باید از او تشکر کرد؟
شکسپیر میگه:we made in god's image.
بهش بگو،
من،
تجسم فکر اون،
اونقدر واقعی شدم که به یه عصیان فکر می کنم.
بهش بگو نترسه،عصیانم بر علیه خودش نیست،
بگو من درکش میکنم،همه اشتباه می کنن.
بگو هر وقت به روز هفتم آفرینش فکر کرد،غصه نخوره:
به همه گفتم،به اون هم از طرف من بگو:
اشتباه شاید زاده بی خبری باشد.
دخترک رقیق شده بود،این اواخر،توی لحظه های شادی و خلسه دیگران،یاد روزهایی می افتاد که تبدیل به هزاران ذره می شد،
ذره هایی که پر از روح هستی بودن،و چشمهاش پر از اشک می شدن.اشکها رو کسی نمی دید، تقدیس نمی کرد،
کسی دخترک رو نمی خواست.
دخترک نمی ترسید،می دونست پیش از اونکه شبهای تنهایی برسن،اون از اینجا رفته.از حک نشدن توی لحظه ها نمی ترسید،از فراموش شدن نمی ترسید.
اون بهترینها رو از زندگی گرفته بود.
آرامش لحظه های دیگران ،اون رو کفایت میکرد.
دخترک در آسمانها می خندید
اما در دلش....
همه اینها واسه اینه که بدونی وقتی تصمیم گرفتی نفس نکشی،لحظه بعدش آوار تمام این روزها می مونه و من.
اگر چه وقتی آدم به این جسارت و حماقت میرسه که نباشه،دیگه نه به روزها فکر میکنه،نه به من که زیر اون آوار له شدم.
از طرف دختری که از کفشهایش ستاره می ریخت
برای اینکه از تصمیمت صرفنظر کنی.
چراغها رو خاموش کردم،صدای آهنگ رو بلند کردم،چشمهام رو بستم.
دلم حرف می زد،با زبان دستم،پاهایم،کمرم،سینه ام.
تو رو می دیدم که در تاریکی نشستی و نظاره می کنی،برق نگاه رو،حرکاتی که طلبت می کردن،بوسه هایی که توی فضا راهشون رو به سمتت پیدا می کردن،دستهایی که واسه گرفتن دستانت دراز می شدن و چرخیدنهایی که شادی درونم بودن.شادی کلمه کوچیکی است واسه حسی که پشت اون چرخیدنها بود،چیزی ورای کلمات بود.غلیان شور و احساس بود.
و تو همه رو نظاره گر بودی.با لبخند کمرنگی روز لبهات،نگاهی تشکر آمیز،متعجب،رقیق و دنبال کننده.
حرکت نمی کردی،شاید چون به فکرت نمی رسید باید چیکار کنی،نمی دونستی اون لحظه فکر نکردن،تنها کاری است که باید بکنی.
باید همه چیز رو می سپردی دست حست و با من می چرخیدی،طلب می کردی،تسلیم شور اون لحظه می شدی.
آهنگ بارها و بارها تکرار شد و من هر بار،جور متفاوتی رفتار می کردم.
هر بار پر و خالی می شدم تا به جایی رسیدم که دستهایت رو خواستم،با ضرب آهنگ به سمتت اومدم،با دستهایی باز برای
در آغوش کشیدنت،چشمهایم رو باز کردم تا نگاه پر تمنایم رو ببینی،تو اونجا نبودی.
تمام شب رو چرخیدم،رقصیدم،
تنها،
معاشقه با یادت می کردم.
تقدیر من است این همه یا سرنوشت توست،یا لعنتی است جاودانه؟
از نزدیکی می ترسم.از لمس شدن فرار می کنم.ترجیح میدم همیشه فاصله ای باشه.
می خوام تا ابد توی اغوشت بمونم که پاکه و از یاد نرفتنی.فکر می کنی حرفهای دیگران می تونه من رو لکه دار کنه وقتی من عریان در آغوش تو( آمیزه ای از الکل دود و مقادیر زیادی دوست داشتن) دست نخورده باقی می مونم؟
توی دنیای سکوت و تاریکی ،توی جدال قطره های آب و بخارروی شیشه، سرمایی احاطه ات کرده بود که سرمای آب نبود ،
عطش خواستن در تو جایش رو به ارامش جهان داده بود .
لحظاتی که آدم می خواد تموم نشن.
همون لحظاتی که صورتت محو شده در دود خواستنی ترینه .همون لحظات مستی که اهنگ Just one last dance,before we say goodbye پرش می کنه از اشک و آغوش و رقصی که برای من خود هم آغوشی است دستهایی که دور گردنت حلقه می شن تا نگاهت رو افسوس سالهام بکنن.
همون لحظاتی که اوج تلاقی انگشتان و آهنگی که توی فضا ول شده بود نفی مکرر این جمله است:Sky is the limit
شب شده ،من هنوز اینجایم ،کلمات هنوز ناتوانن .
هیچکس به اندازه من خوشبخت بوده؟
فکر می کردم دیگه اوجی نیست ولی تو اومدی ،توی یه شب زمستونی ،با یه لبخند بیروز مندانه ،صدای خنده ات آرزو و شادی لحظه هام شد
و نبودنت کابوس آینده ای که بدون تو همیشه جای خالی داره ،همیشه.
فکر می کنی من می تونم برم؟
سر ت همیشه روی سینه منه ،چشمهات همیشه بوسه من رو داره.
من نمی تونم بگم:همین یه امروز عصر رو وقت داریم واسه باقی عمر.
اونروز عصر واسه من تموم نمی شه.
تو اون نخ سیگاری واسه اون اعدامی که منم.
Your honey
دلم می خواد دست بچه های کوچک رو بگیرم،یه حلقه درست کنیم و اهنگ life is life گوش بدیم،وقتی به تکرارjump,jump میرسه،با هم بالا و پایین بپریم،مدام،و خسته نشیم.
دلم می خواد فکر میکردم که اگه خدا زن و مرد رو با جسم های یکسان می آفرید،همه رو غیر قابل لمس می آفرید،بهتر بود،و توی دلم به خودم نگم:چرت می گی.
دلم می خواد خوشحال می شدم از اینکه قطره های خون راهی واسه ترک تنم پیدا کردن،می گذاشتم تک تک شون روی زمین بلغزن و من نگاهشون کنم،قطره های سیاه و غلیظ،تلخی وجودم رو با خودشون به درک می بردن.
دلم می خواست نیاز به یه دوست نداشته باشم،دوستی که نگاهم کنه و بهم بگه :چته تو؟
که سینه اش همه صدا ها رو محو کنه.
دلم می خواد مثل بند بازها،روی یه بند که رو ارتفاعی بسته شده حرکت کنم و در انتهای خط ،کسی ایستاده باشه که مرتب بهم بگه:بیا،خوبه،بیا جلوتر.
و وقتی به آخرش رسیدم،روی هوا بگیرتم و سفت فشارم بده.
دلم می خواد تسلیم باشم.
دلم می خواد اگه تسلیم نیستم به این خاطرباشه که خودم نخواسته ام،نه به این دلیل که جایی برای تسلیم شدن نبوده.جایی که
آدم همه بار رو بگذاره و وا بره.
دلم می خواد توی همین لحظه بی ایمانی من،تو توی بغل کسی باشی که پیشش آرامش داری،دیگری،لحظه های بی فکری دوست داشتن
رو تجربه کنه،آدمها از ته دل شاد باشن و اونچه رو که می خوان داشته باشن.
ایمان،باور،اعتقاد ندارم.در حال سقوطی هستم که بیشتر به معلق بودن شبیهه،سقوطی که تموم نمی شه.
پس اون لحظه بی فکری کجاست؟
کجاست؟
با توام.
با تویی که اون بالایی.
*اشاره به شعر بیژن نجدی
به طرف چپ كه چرخيدم گرمى جسمى را زير بازوى راستم احساس كردم. چشمهايم را باز كردم. ناگهان نگاهم به صورت غريبه اى افتاد كه در كنارم و در فاصله اى نزديك خوابيده بود. صورتم مماس صورتش قرار داشت و با هر دم، گرمى نفسش را به درون مىبردم. جيغ كوتاهى كشيدم، از جايم بلند شدم و بىاراده به طرف درِ اطاق دويدم. دستگيره در را با شدت پيچاندم; اما در، تكانى نخورد. نفسم از وحشت به شماره افتاد. فريادم به صورت ناله ى كوتاهى از گلويم بيرون آمد. تلاشم كه براى باز كردنِ دَر به جايى نرسيد، به دنبال پيدا كردن راه فرار ديگرى، برگشتم. غريبه هنوز درتخت خوابيده بود و به آرامى نفس مىكشيد. به طرف پنجره رفتم، آن را با سرعت باز كردم و دستهايم را روى تيغه ديوار گذاشتم. بدنم را قدرى باﻻ كشيدم و بيرون را نگاه كردم. تا كف خيابان چندين طبقه فاصله بود. طوفان غوغا مىكرد. دانه هاى درشت برف همراه با باد به درون اطاق پرتاب مىشد. با عجله خودم را از پشت پنجره كنار كشيدم و به گوشه ى ديگر اطاق پناه بردم. پشتم را تا حد امكان به ديوار چسباندم . طورى به آن فشار مىآوردم كه شايد در جايى، درى مخفى باز شود و مرا در خود پناه دهد. تمام تنم از ترس و سرما مىلرزيد. چشمم به تلفن افتاد كه در فاصله ى كمى از او، در كنار تخت، قرار داشت. صداى آرام نفسهاى غريبه با زوزه ى باد درهم آميخته بود. من از سرما مىلرزيدم; اما غريبه ملافه را از روى بدن لختش كنار زده بود و دانه هاى عرق به پشتش نشسته بود. نفسم كمى آرام گرفت.
داشتم به شانه هايش نگاه مىكردم كه غلتى خورد و رويش را به طرفم برگرداند. دوباره از جا پريدم و محكم به ديوار چسبيدم. اگر چشمهايش را باز مىكرد، درست در تيررس نگاهش بودم. همانطور چسبيده به ديوار، روى زمين نشستم و خودم را چهار دست و پا به آن سوى تخت كشاندم. تلفن را با سرعت از روى ميز قاپ زدم و در كنج اطاق نشستم. گوشى را با آرامى برداشتم و با انگشتهايى كه به سختى حركت مى كردند شماره اى گرفتم. صداى خشنى از آن طرف تلفن جواب داد. دهانم را به گوشى نزديك كردم و خیلی آهسته گفتم:
"There is a stranger in my bed"
"Excuse me?"
"There is a stranger in my bed!"
"I am sorry, I can't hear you. Would you talk louder?"
"I can't he might wake up"
"Who is he?"
"I don't know. When I opened my eyes he was in my bed"
"Are you sure you don't know him?"
نگاهى به تخت انداختم. صورتش را نمىتوانستم ببينم.
"I guess!"
"You are not sure?!"
جوابى نداشتم.
"Was he with you when you went to bed?"
مِن و مِن كنان گفتم:
"I don’t know him, he is a stranger!"
"So what is he doing in your bed?"
"I don't know"
"Could you take a look at him and tell me if you have seen him before?"
تلفن را زمين گذاشتم و با قدمهاى آهسته به طرفش رفتم. آرام روى لبه ى تخت نشستم و به او خيره شدم. يك دستش را زير صورتش گذاشته بود و با دهان نيمه باز، نفس مىكشيد. چشمهايش را باز كرد، نگاهى به من انداخت و بازوهايش را برايم باز كرد. از جايم بلند شدم و در چند قدمى او ايستادم. با تعجب به من نگاه كرد. از بيرون هنوز صداى طوفان و باد به گوش مىرسيد. ذرات برف در اطرافم پراكنده بود. صدا از پشت تلفن فرياد زد:
"Have you looked at him?"
دوباره شروع كردم به لرزيدن. بازوهاى غريبه هنوز باز بودند. با ترديد قدمى به جلو گذاشتم. لبخندى صورتش را پوشاند. قدم ديگرى جلو گذاشتم و در بازوانش جا گرفتم. دستهاى گرمش شروع به نوازش شانه هايم كرد. صدا هنوز فرياد مىزد:
"Do you know him?"
چشمهايم را روى هم گذاشتم و زير لب گفتم:
"I don't know! I don't know!"
(مهرنوش مزارعی)
برج بلند،چراغ های چشمک زن،شب پاییزی بهار
تصویری از یاد ها،مخلوطی از رنگها:سبز،قهوه ای،زرد
*
شب اول
لباس هاش رو درآورد،لحظه بعد کنار من روی تخت دراز
کشیده بود،ملافه ای بین مون حایل بود.شروع کرد به
ورق زدن کتابی که قرار بود از نیمه اش همراهش باشم،
کلمات تند و شمرده توی فضا سر می خوردن،ذهن من هم.
*
شب دوم
همه چیز به مراسمی مذهبی شبیه بود،آیینهای تکراری،
بی پس و پیش.فقط من
مشتاق تر بودم.
ذهن ،کلمات رو دنبال می کرد و نگاه،شاهدی بود بر تبانی
سر انگشت و کاغذ،محیط زخمی اطرافم.
انگشتانی که تنم زیر بارشون نلرزید،چون بارور نشده بودن.
*
شب سوم
بی فایده بود.سنگ خیسی بودم که جرقه ای رو انتظار
نمی کشید.برای آخرین بار مرور کردم:موهای سپیدی
در ذهنم نقش بست.
ملافه پیچ و مچاله،تنها،خیره شدم،
برج بلند،چراغ های چشمک زن،....
***
پایین دفتر با آبی نوشته بود:
اهنگ bonny portmore تکرار حضورته.
دفتر رو بستم،loreena mc kennit می خوند،پاکت سیگار
خالی روی میز افتاده بود،زمزمه کرد:بی بازگشته.
دهنم رو باز کردم که جواب بدم،گفت:
روزها رو می گم.
ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست
ظلمت اباد بهشت گندتان را،
در به روی من
باز نگشایید.
دود سیگار رو بیرون می داد و می گفت:
چند روزی که خرس پاندا شده بودم تموم شد،
بدون ساکسیفونیست،
بدون بودن در فرانکفورت،
بدون اینکه از بدنم جدا بشم و از حسهای پنج گانه ام.
استاد رخساره توی اب افتاد،
رخساره فرو ریخت،
هر چیزی بوی اصالت میداد نابود شد.
چند روز بود می دیدم سرش پایینه و داره چیز هایی روی کاغذ
می کشه.
زیر لب می گفت:کسی باید باشه باید،کسی که دستاش قفس نیست.
تکرار می کرد:باید.
سرش رو اورد بالا و نگاهم کرد ،گفت:این رو ببین.
کاغذ رو داد دستم:خطوط موازی ای کشیده بود که جایی به هم
نزدیک شده بودن ولی نرسیده به هم،دور می شدن وانتهای هرکدوم
،گردابی از رنگ بود.رنگهایی که در اطراف شفاف و روشن بودن
ولی هر چی به مرکز نزدیک می شدن تیره تر می شدن،تا همه چیز
سیاه شد.
نگاهش کردم،یه کاغذ دیگه گذاشت جلویم:وسط کاغذ تصویر یه ادم
بود که داشت روی چوب،صورتک های متفاوتی می تراشید،هر
چهره از چهره قبلی کامل تر بود.ناقص تر ها رو توی اتش
می انداخت،اتشی که خاکسترش پایین تر،روی سر کسی می ریخت
که کلی کتاب ریخته بود دورش و داشت می خوند.تقریبا زیر
خاکسترمدفون شده بود.
کاغذ بعدی:تصویر هایی از ایکاروس بود که توی مسیرش به سمت
خورشید با بالهای مومی اش،به قله ای می رسه و هیجان بلندی و لذتهای اونجا،موندگارش می کنه.خورشید چشم به راه،غروب می کنه،و بالهای مومی بدون اینکه گرمای خورشید رو حس کنن،به دست ایکاروس کنده می شن و سقوط می کنن.
کاغذ دیگه:دو شکل بزرگ و کوچک بودن که با هم یه مستطیل درست می کردن،قسمت بزرگتر ترک زیاد داشت و در حال تخریب و سقوط روی تیکه کوچیکه بود.تصویرها که جلوتر می رفتن،لحظه برخورد نزدیکتر میشد و تو مطمئن بودی که الان تکه کوچیکه له میشه زیر این سنگینی ویرانگر،و توی تصویر آخر،تکه کوچیکه سر پا بود،بار رو تحمل کرده بود.دقت که می کردی،زیر تکه کوچیکه،بالهای ایکاروس رو می دیدی.
کاغذ های دیگه ای هم بود ولی دیگه نمی تونستم نگاه کنم،پاک گیج شده بودم،گفتم اینها چی ان؟
با من بود یا با خودش که میگفت:اینها روز های زندگی من ان.
دوباره دلم می خواد اتش می خواد.انگار که خشمم توی جرقه های اتش اروم می گیره.
حالا حس گل محمد توی کلیدر رو درک می کنم.حس اتش زدن خرمنی که......
کلمه ها سنگینن.آدم رو با خودشون نمی برن.
دلم می خواد مجبور نباشم.فقط همین.
نازلی سخن بگو
مرغ سکوت جوجه مرگی فجیع را،در آشیان به بیضه نشسته است.
دلش یه دوست می خواست ،اواز های قدیمی رو زمزمه می کرد.شب دراز بودودود کوتاه ترش نمی کرد،
می گفت:
{حس میکنم امشب توی شهر اتش بازی به راهه،دلم می خواست امشب رو بیرون از شهر،توی تاریکی و سکوت یه بیابون بودم.دلم می خواست از یه فاصله دور،هیاهو و نور می دیدم.دلم می خواست من در سکون باشم و اطرافم در تکاپو.
یه روزی،حوالی همین دیروز و امروز ها،زمان پروانه شدن کس دیگه ای رسیده بود.کسی که از روزهای اول فهمیدم بلوغی درپیش نداره ولی همه گفتن:(تو می تونی،اون از پیله در میاد.)حالا که ماهها گذشته،می دونم که پروانه ای در کار نیست و غمگینم،و دیگران از بیرون نشستن و می گن:(اه،عرضه پروانه شدن رو هم نداشت!).نمی فهمن که هنوز پروانه توی پیله نرسیده بود،هنوز مفهوم بلوغ رو نمی دونست و واسه پرواز بالهای نازک و ظریفی داشت،نمی فهمن که اگه الان،از سر یه شور،بیرون می اومد،می شکست.
خیلی زود می شکست.}
گفتم:چرا فکر میکنی بلوغ همه در یه چیزه؟چرا فکر می کنی همه زندگی ها یه مفهوم دارن؟یه سری آدمها رو واسه جور دیگه ای بودنساختن.
زیر لب گفت:کرم پیله بسته من،این بار جور دیگه ای بود.
یه نفس عمیق کشید و خوند:
سلاخی می گریست.به قناری کوچکی دل باخته بود.
نگاهم کرد،گفت: میدونی،آدم توی یه سنی نمی شکنه،شکافته میشه.
هنوز دود بود و خاکستر،هنوز شب دراز بودو صدای قلم بود که روی کاغذ می نوشت:
برای خودخواه ترین فرد زمین که منم.
وقتهایی که حالم بده هیچی مثل صحنه تانگوی فیلم scent of a womanحالم رو بهترنمیکنه،احساس میکنم زندگی توی یه اهنگ خلاصه شد،اون تم آروم اولش،که یه دفعه تند میشه و اجتناب ناپذیر،بعد کم کم سرعت بالاتر میره ومیشه تلفیقی از اصوات و سازها که بالا پایین ات میکنن و همه شون لازمن واسه ادامه،واسه نتیجه،دلم اون چرخیدنها رو میخواد،دلم اون چسبیدن تن ها به هم رو میخوادو احساس نزدیکی اش رو،اون خنده های سر خوشانه دختره،اون دوری کردنش از تانگو به این خاطر که می ترسید تویش اشتباه کنه،اون اضطراب اولش،و بعد اطمینان دادنهای آل پاچینو که هولش داد به سمت چیزی
که ازش می ترسید و در عین حال دوستش داشت.رفت توش،غرق شد،لذت برد و موفق شد.
من دلم میخواد تو از جنگیدن نترسی و از مغلوب شدن،دلم می خواد دستت رو بدی به من و ایمان داشته باشی، زندگی بازی ات میده،زمین می زندت ولی خودش هم راه نشونت می ده،من میخوام تو مزه زندگی رو بچشی،اونقدری که اگه من یه روزی نبودم تو حتی به فکر رفتن و نبودن هم نیفتی،میخوام تولبریز از لذتهایی بشی که کناره گیریت از زندگی تو رو از اونها خالی کرده،میخوام بری تویش ،غرق بشی،لذت ببری و موفق بشی،می خوام تو یه روزی این زندگی رو به دیگری نشون بدی،میخوام تو یه روزی leaderزندگی کس دیگه ای باشی،اونروز،وقتی لذت رو توی چشمهای طرف مقابلت دیدی شاید ......
دستت رو به من بده،اعتماد کن و مومن باش سکوت ممتد من.
i wanna lay you down on a bed of roses
*نه بهخاطر آفتاب نه بهخاطر حماسه
بهخاطر سايهی بام کوچکاش
بهخاطر ترانهيی
کوچکتر از دستهای تو
نه بهخاطر جنگلها نه بهخاطر دريا
بهخاطر يک برگ
بهخاطر يک قطره
روشنتر از چشمهای تو
نه بهخاطر ديوارها ــ بهخاطر يک چپر
نه بهخاطر همه انسانها ــ بهخاطر نوزاد دشمناش شايد
نه بهخاطر دنيا ــ بهخاطر خانهی تو
بهخاطر يقين کوچکات
که انسان دنيايی است
بهخاطر آرزوی يک لحظهی من که پيش تو باشم
بهخاطر دستهای کوچکات در دستهای بزرگ من
و لبهای بزرگ من
بر گونههای بیگناه تو
بهخاطر پرستويی در باد، هنگامی که تو هلهلهمیکنی
بهخاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفتهای
بهخاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی
بهخاطر يک سرود
بهخاطر يک قصه در سردترين شبها تاريکترين شبها
بهخاطر عروسکهای تو، نه بهخاطر انسانهای بزرگ
بهخاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند، نه به خاطر شاهراههای دوردست
بهخاطر ناودان، هنگامی که میبارد
بهخاطر کندوها و زنبورهای کوچک
بهخاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام
بهخاطر تو
بهخاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاکافتادند
بهيادآر
گفتی چرا حرفهام دیگه گرمای انرژی بخش قبل رو نداره،شاید گرما داره ولی نوعش این روزها فرق میکنه.
گاهی فکر میکنم تمام تلاطم این مدتم به خاطر اینه که مختارم زندگیم رو هر جوری میخوام
بسازم یا به گند بکشم.
بدترین حرفها مال زمانی هستن که تو سکوت بخوای و مجبور باشی حرف بزنی و من الان سکوت می خوام.یه زمانی یکی از دوستام بهم یه نمایش نامه از بهرام بیضایی داده بود به این اسم:
(حقایق درباره لیلا دختر ادریس)وقتی خوندمش خیلی عصبی شدم،تحولی که اون دختر متحمل شده بود رو نمی تونستم بپذیرم و حالا فکر می کنماگه اون آدم به منظوری اون رو بهم داده بود ....حالا شدم همون لیلا،شاید کمی نوع تحولم فرق کنه،ولی وسعت تغییر .....
من زمان می خوام،نه جوانی،زمان!
می خوام اونقدر زمان داشته باشم که دیگه کسی از golden time باهام حرف نزنه،می خوام اونقدر زمان داشته باشم که اگه فهمیدم رسالت بودن ،سیاه بازی بوده بتونم زندگی رو بدون احساس خسارت ادامه بدم،نمی تونم اونجوری که دیگران زندگی می کنن باشم،نمی تونم فکر کنم زندگی خودم از هر چیز دیگه ای مهم تره،نمی تونم وقتی کسی هست که نیازمند یک نگاهه (من می دانم تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد،اسوده خاطرت کند،بگشایدت،تا به در ایی..)
من نمیتونم پا پس بکشم تا در نیم گشوده بروی اون بسته بشه،منهم روزهایی داشتم که نیازمند نگاه بودم و اونقدر درها بسته و باز شدن تا من راهم رو پیدا کردم،من نمی تونم،
تکلیف در راه مانده ها چی میشه؟تکلیف عمق نگاهی که ادم رو پایبند میکنه چی میشه؟تکلیف هدف خلقت چی میشه؟مگه تکامل نیست؟شاید ادم همیشه یه تعدادی رو فدا میکنه تا واسه تعداد بیشتری مفید باشه.
همه اش در معرض انتخابی،انتخاب هایی که موهات رو یکی یکی سفید میکنه،انرژی ات رو رفته رفته تحلیل می بره،و میگن یه روزی میاد که سالهات رو ازت گرفته و بهت یه مشت خاطره داده و یه عالمه تنهایی،
heal me,I can't win this war
(برای تو که خواستی بدونی چرا تلخ و دورم)
ومن وقتی می میرم که بی اندازه پیر،بی اندازه خسته شده باشم.نگو چرا می گم قهرمانم،
خودم می دونم از زیر چه آوار هایی خودم رو بیرن کشیدم،با فرسوده ترین شکلی از روحم که
سراغ دارم.و میدونم که همه اینها هنوز آرامش قبل از طوفانه.
می رم تا اونجایی که بی اندازه پیر،بی اندازه خسته بشم،می دونم اونوقت هم بهانه ای واسه
نمردن پیدا می کنم.همه مون سر بزنگاه که می رسیم بهانه ای پیدا می کنیم.
*nothing else matter*
خاکستر پیش کش هیمه است به آتش،که دیرتر بماند و بیشتر بسوزاند.
*پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم